تبليغاتX
مرا با خاطراتم تنها بگذار

مرا با خاطراتم تنها بگذار

اينجا مرگ هم عادلانه تقسيم نميشود

+ نوشته شده در ساعت 20:38 توسط SQS |


ای بی تو من!

بی من،

آيا تو هم اينگونه می‌خندی؟

با گريه خنديدن نه آسان است،

بی تو...

- نصرت رحمانی -

+ نوشته شده در ساعت 22:27 توسط SQS |


و آنقدر پر شده‌ام که دیگر چشم‌ها هم جواب نمی‌دهند و باید این‌بار فکر دیگری کرد برای این دل پریشان!سکوت دارد گوش‌هایم را پاره می‌کند! نفس ندارم دیگر! امشب دوباره حیران افتاده‌ام اینجا، خیره ماندم در روی این همه فانوس نقره که نشسته‌اند گوشه‌گوشه آسمان سیاه چشم‌هایت... راستی!نگفتی این چشم‌ها رخت عزای کدام عزیز بر تن دارند که انگار تمام عمرم سیاه‌ترین سیاه جهانند...دلم گرفته... دلم گرفته... می‌دانی! گاهی میان تمام این هیاهو، یک نگاه، یک لبخند (شک نکن! لبخند تو...) وادارم می‌سازد فریاد بزنم:«زنده‌باد زندگی!» و بعد در پس تمام آن شادی‌ها یک بغض می‌ماند که سال‌هاست همان‌جاست و انگار نمی‌دانم کی می‌خواهد باز شود...دیگر گله نمی‌کنم... نه از تو، نه از خدا و نه حتی از خودم... اما این بغض لعنتی مانده پشت این حنجره خاموش و هی بزرگ می‌شود و مرا یارای نابودی‌اش نیست که من مرد این کارهای بزرگ نبوده‌ام... نمی‌دانم، شاید تمامش یک قمار بود... و من چقدر رو بازی کردم! و چه صادقانه به تکخال دل‌ام نازیدم و ندانستم تک دل‌ام که برود، در برابر لشکر بی‌بی و پادشاه هیچ ندارم!... و حتی تک دل‌ام را هم باختم مسیحا!...ولی شک ندارم تمام آنچه داشتم بازی کردم...! حالا می‌دانم قمار یعنی چه:« بگذار تمام دارایی‌ام از دست برود، پیروز اگر تو باشی!»... حالا به جز قمار زیاد می‌دانم! چیزهايی که شاید ندانی و خدا کند از این پس هم نیاموزی... حالا می‌دانم چقدر درد دارد وقتی چشم‌هایت از اشک می‌سوزند و باید لبخند بزنی... می‌دانم چقدر سخت است وقتی انگار تمام حرف‌های عالم در گلویت جاخوش کرده‌اند و تو باید سرپوش بگذاری رویشان و آرام بگویی«هیچ ندارم برای گفتن...» و آرام بگویی تا اشک‌ها رسوایت نسازند... حالا می‌دانم چقدر سخت است وقتی دلت، هستی‌ات، می‌خواهد فریاد بزند:«دوستت دارم چون مسیحایی! به خاطر همین‌ها که هستی دوستت دارم!» و هیچ نگویی و تنها نگاه کنی که فرصت کم است برای دیدن تو!...حالا می‌دانم چطور می‌شود خدا را فهمید:وقتی روزها انتظار می‌کشی، آنوقت پس از روزهای دوری، می‌بینی که از چشم‌هایش غم می‌بارد و آنقدر دورش را شلوغ کرده‌اند که نه می‌تواند بغض کند و نه می‌تواند فریاد بزند... بعد می‌شود چند لحظه برای سلام و یک لبخند که مرهم می‌شود برای تمام زخم‌هایت و بعد تو می‌مانی تنها... و راه می‌روی... بغض می‌کنی در خود و می‌گویی:« شاید لیاقتم نبود..» و شکر می‌کنی خدا را... و آن‌وقت یکی از درونت زمزمه می‌کند:«ولی این‌بار دلتنگ‌تر از همیشه بودم...» و تو باز راه می‌روی... و ناگهان از پشت تنهائی‌هایت سرک می‌کشد و به نام صدایت می‌کند... و آمده... و تو که خدا را فهمیدی، مست می‌شوی از آن همه التفات... مست می‌شوی... مست...! نمی‌دانم چطور برایت بگویم از این همه درد و آتش که به جانم ریخته... پر شدم! لبریز شدم... آنقدر نگفتم که حالا شب و ماه هم به حرفم نمی‌آورند... و من می‌مانم و این پنجره که رو به شب و شهری که تو در آنی باز می‌شود و یک آسمان پر از فانوس نقره... و خوب می‌دانم! هر جا و با هر که بروی، همین آسمان با همین فانوس‌ها مرا به تو می‌رساند... و من شاید آنقدر ابرآسا گریسته باشم که تمام شده باشم و راحت‌تر میشود به سویت آمد وقتی تمام شده باشی... و شاید آنوقت روی گورم بنویسند:«دیوانه ای به نام !»! درون این دل پریشان غوغاست... باران می‌خواهم... باران... گریه امانم نمی‌دهد...

پ.ن:سلام راز

پ.ن:چه تکراری دارم..

+ نوشته شده در ساعت 0:0 توسط SQS |


فصل اول: مهر...و بازمی‌گردم به تمام آن روزهای دور پشت سر و مرور می‌كنم آرامشم را. چه پر تلاطم جلوه می‌كردم من، چقدر شيطنت و شور در من موج می‌زد؛ اما در اعماق، آرامشی ساكن بود كه هيچ چيز، لختی حتی‌، متلاطمش نمی‌كرد... نگاهم به چشم‌های آدم‌ها بود آن روزها. پی آن بعد غريبی كه چشم‌ها دارند، پی آن نگاه ساده و تكرارنشدنی آدم‌ها بودم و در چشم‌ها جستجويش می‌كردم؛ تا اينكه يك روز، از پشت يك حجم سبز، سرانجام يافتمش...

فصل دوم: باران...موجی عظيم به راه افتاد و همه جا را لرزاند. و من كه به نشانه‌های ثابت طوفان ايمان داشتم، رها كردم لرزش‌ها را و به آسمان روشن و صاف نگريستم و لحظه‌ای حتی‌، گمان نبردم كه گردابی می‌تواند هزار بار مهلك‌تر از طوفان باشد... اقيانوس آرام آرامش من، دستخوش غوغايی درونی شده بود و من بی‌خبر بودم. از شوق يافتن آن نگاه تكرار‌نشدنی به گريه افتاده بودم. باران بر ما باريدن گرفت و خيس محبت او شديم...

فصل سوم: زرد...آرام و خاموش می‌نگريستم به گردابی كه در برابرم شكل می‌گرفت و مرا به سوی خود می‌كشيد. تصور اين‌ها خارج از باور و طاقتم بود و تنها بهت‌زده نگاه می‌كردم. به ناگاه و با ضربه موجی سخت، به خود آمدم و خواستم كه مانع شكستنم شوم. چشم از آسمان روشن برداشتم و به گرداب نگاه كردم و سپس به جنگش رفتم... با آنچه گرداب از من می‌گرفت با نگاه وداع كردم. مجال گريه نبود؛ در سكوت، همه‌چيز را از سر گذراندم. بارها بدرون گرداب كشيده شدم و خود را بيرون آوردم و هربار زخمی تازه بر من نشسته بود... سطح آب آرام‌تر شده بود. گرداب را عقب رانده بودم.... خسته، شكسته و ضرب خورده اما مطمئن آب را نگاه می‌كردم و به گرداب می‌انديشيدم.

فصل چهارم: باد...می‌دانستم آنجاست، آن پائين و انتظار می‌كشد: انتظار شكستن مرا. راه می‌رفتم آن‌گونه كه صداي گام‌هايم را باز شناسد. می‌دانستم به كوچكترين انحرافی سر باز خواهد كرد تا مرا فرو كشد و خردم سازد، اما مجالش نمی‌دادم. جنگ مرگ و زندگی من بود و نمی‌خواستم و نبايد بازنده می‌بودم... مسير را نگاه می‌كردم و هر ثانيه، هر لحظه به سر برآوردنش می‌انديشيدم و خود را آماده نگاه می‌داشتم. بادی سطح آب را آشفته می‌كرد، سكوتی عميق همه جا را فرا گرفته بود و من ديدم كه شب آغاز می‌شود...

فصل پنجم: يلدا...هراسی بيهوده را تحمل می‌كردم. رنج جانكاهی شده بود. رو به جانب گرداب نهادم و پيش راندم: به نيت جدال واپسين. پيش از رسيدن به گرداب، ياد آسمان افتادم. سر بلند كردم، دميدن نخستين ستاره را نگريستم و لبخند زدم: شب با من آشنا شد...در تمام طول آن شب طولاني، كشاكشی عظيم ميان من و گرداب درگرفت. خواستم آنقدر آرام بمانم تا از پا درافتد... مرا به زير آب برد و دوباره بالا آورد، به اين سو آن سو پرتابم كرد، بر موجم كوباند و دست آخر آرام شد و به اعماق اقيانوس خزيد... نگاه كردم: ساحل در برابرم بود... به اقيانوس خويش نگريستم و انديشيدم به سطح آرام آب و به غوغای‌ درونش. در ساحل قدم زدم و اين بار به جای چشم‌هاي آدم‌ها، به ردپای‌ آن‌ها فكر كردم...

پ.ن. حالا كه دقت می‌كنم می‌بينم سه‌نقطه‌ها دارند گم می‌شوند. خيلی چيزها دارد قطعی می‌شود. نقطه‌ها زياد شده اند.

+ نوشته شده در ساعت 15:26 توسط SQS |


دستم به قلم نمیرود،هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم؛میدانی٬بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین تر و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها.دستم سنگین شده،گوشه گیرم،چشمانم را میبندم و می‌نویسم،از خودم،از تو،از راز،از روزگار،از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها. چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود،قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه می‌شود روی گذر آب رود،یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود،چیزهایی میبینم که میترسم،که ناگفتنی‌ند،ظرفم بزرگ شده،انبوهم؛نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد؛میدانی ٬هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست؛و ترس،تنها معنی سکوت مطلق است.شاید چیزی مثل مرگ .

پ.ن:چقدر به آسمون خیره می شی؟تو روی زمینی..تو زمینی اي..تلاش نکن ...خسته می شی ...دلتنگتر می شی ...زخمیتر می شی ...دلت تنگه...تنهاییت به وسعت سرنوشته ...بی رنگیت ...روز و شبهات رو بی رنگ تفسیر می کنه ...جلو نمی ری ...فرو می ری ....سراب میبینی ....کابوس میبینی ...اسیر گردباد ...میپیچی.....چرخ می خوری .......چرا آروم نمی گیری؟...بیاااااا....کوچيک من ....با این تن شکسته این همه تقلا برای چیه؟...ندیدی ؟....یادت نیست ؟....معصوم بودی ...  کوچيک و بی خبر....بهار بود... تابستان برای تو هرگز نرسید....خزان شدی .....یادت نیست .....رنگ رنگ بودی .... بیرنگ شدی .... ندیدی!سکوت دنیای تو رو در خود پیچید ...بغض آواز تو رو اسیر کرد ...درد به تو پیچید ....جگرت رو قطره قطره از چشمات باریدی...چرا ؟....میخوای پاییز رو هم ازدست بدی؟....چرا رها نمی شی ...تو تنهایی ....سهم تو اینه....به وسعت تقدیر تو ....آسمان از تو دور....بهشت از تو دور....دوست از تو دور...چشمهایت را ببند ....ستاره مرده است ....تو هرگز او را در آغوش نخواهی کشید ....

+ نوشته شده در ساعت 18:20 توسط SQS |


رخصت نمی‌دهند اين‌همه آب

تا بنگری که ماهی‌ها چگونه می‌گريند.- بيژن نجدی -

يك روز می‌آيی و وادارم می‌كنی روی تمام اين روزهای خاكستری قدم بزنم و برايت از آنچه گذشت بگويم... دوباره پرتابم می‌كنی ميان تمام اين ثانيه‌هايی كه می‌بايست باشی و نبودی و می‌پرسی كه چطور بودم و چه كردم... و دوباره من خسته را وادار به تكان‌خوردن خواهی‌كرد... برايت می‌نويسم از خودم در اين ثانيه‌ها و خودم را با تو قسمت می‌كنم... می‌نويسم: همه‌ی اين روزها و هفته‌ها را، بی هيچ سفيدی و نقطه چينی... می‌نويسم، همانطور كه گفتی، همانطور كه خواستی، هرچه باداباد...می‌نويسم از احساسي كه می‌ترسد از زمان‌ها و مكان‌ها، از نابهنگام بودن بايدها، از نابجابودن شايدها، از يكشنبه‌ايی كه آمد به سرعت باد...می‌نویسم از سفره‌های افطار و دعاهای سحر امسال، خلوت اين‌همه خيابان بی‌گفتگو، ماه رمضانی كه از آن «ربّنا» به خاطرم مانده... ديگر «خلصنا من النّار» نبودم كه مرا بدرون آتشی فكنده بودی رفيق... می‌نويسم برايت... می‌نويسم از اين روزها كه تنها چيزی كه به چشم می‌آيد جای خالی توست و چشم‌های من كه پر می‌شوند هربار و اين بغض پنهانی... و آدم‌هايی كه گاهی غربت پنهانم را حدس می‌زنند...نشانه‌ايست اين كه ديگر به خواب‌های من نمی‌آيی... هجرتی كرده‌ام به آن‌سوی دوردست‌ها؛ جايی‌كه تا چشم كار می‌كند ستاره‌ای چشمك نمی‌زند و سكوت است و شب. آن روزها خيالی نبود اگر دستم به ابر نمی‌رسيد: تو كه بودی... ديری و دوری می‌شود حالای من: شب‌ها سرم در ابر فرو می‌شود، اما تو نيستی... دلتنگ توام و اين خشكی صورتم از اشك‌هايی است كه پای آمدن ندارند...آزمون دشواريست صاحب مشق فاصله‌ها؛ آنقدر دشوار كه دست‌آخر بی هيچ قاعده و قانونی بنويسی: عشق جايش تنگ است...

1.امشب فقط شب خاطره ها ست ... خاطره.2.دیده ام را شستم ... با باران دلتنگی ... پهن کردم بر ریسمان تنهایی ...فقط بگو تو کجایی ؟3.ساده ام اما ... نمیدانم چرا دنیا به سادگی من  شک کرد !4.خسته ام ، می دانستی ؟ شکسته ام ،  می دانستی ؟ می دانستی ...5.تنهایی بیرون ماندن از یک دایره­ی بسته است/ تنهایی توهم­بار است/ تنهایی غربت نیست ؛ اسارت هم نیست/ خواسته یا ناخواسته – تنهایی تقدیر هم هست.6.فراموشم کردی ؟؟ .7كاش با ديدن اشکهايم بازمي گشتي ؟ کاش چشمهایم هیچگاه دچار خشکسالی نمی شد .8.میخوام قصه بگم ...یکی بود ، یکی نبود ، یه شازده کوچولویی بود که یه گل رز قرمز داشت ... آخ !!! چقدر زود کلاغه به خونش رسید . 9.هجوم کلمه‌ها بعضی وقتا آدم رو فلج میکنن . یه دنیا حرف گیر کرده که ...10. پشت سر نيست فضايی زنده / پشت سر مرغ نمی خواند / پشت سر باد نمی آيد / پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است/ پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است / پشت سر خستگی تاريخ است . 11.شب خداحافظی ... یادش به خیر ... تلخ بود اما ماندنی شد . ماندنی و تلخ مثل تو ... اصلا همیشه خداحافظی تلخه ،  مگه نه ؟؟12.دل آدم خیلی چیزها رو می خواد ... اما نمیشه همیشه همه چیز و بهش داد ... حتی اگه از طرفش تهدید به شکستن شدی باز هم همان قانون پا بر جا ست ... 13. میگن ... تو زندگی همه چی تکرار میشه . فقط بعضی وقتا نقشامون عوض میشه . ولی همه چی تکرار میشه. همه دردی که تو میکشی تکرار درد دیروز منه ، همه درد امروز تو فردا منتظر منه . و کاریشم نمیشه کرد . کاش میشد همدیگه رو باور کرد. کاش میشد زمان رو باور کرد. کاش میشد امروز تو دیروز من بود و فردای من امروز تو ... و خیلی کاش های دیگه .../ چه تفسیر قشنگی  ، منم میگم کاش  ...14. به قول یارو که میگه ... دل بهانه های خود از سر گرفت.... دل منم زده تو خاکی اونم چی ... اساسی . 15.چند روزه این ترانه تو ذهنم خونده میشه ... همه رفتن کسی دور و  برم نیست / چنان بی کس شدم در باورم نیست ...16.امروز تو جواب دوستم که گفت چته ؟ گفتم : ناراحت ام ،  خسته ام ، کلافه ام ، تشنه ام ، عصبی ام ، غمگین ام ، دلتنگ ام ، ... گفت : اشتباه شد ! بگو چت نیست ؟ گفتم : هیچی  فقط  پشیمون نیستم .17.سرم داره می ترکه ... چشم هام داره جور این درد ها رو میکشه . میدونستم اگه برم توو تختخواب تا خود صبح باید به آسمون بی ستاره رو نگاه کنم . واسه همین ترجیح دادم اینجا باشم . تا حرف بزنم شاید آرومم کنه چیزی ... 18.فکر می کنم حالم خوب نیست .. امشب زده به سرم ... اما میدونم هنوز دیوونه نشدم .19.حرف که برای گفتن زیاده ولی دست آدم بعضی وقتا دیگه به نوشتن نمیره . 20.چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار...

+ نوشته شده در ساعت 15:12 توسط SQS |


حس گنگی است وقتی بعد از چندماه دوباره وارد صحن گوهرشاد شوی و بعد از اين همه زيارت آمدن، اين‌بار، دلت بخواهد زار بزنی... دلت بخواهد آنقدر بلندبلند گريه كنی كه تمام آن چيزهايی كه در وجودت رسوب كرده‌اند، شسته شوند و بيرون بريزند... كه انگار رسيده باشی كنار كسی كه همه چيزت را می‌داند... می‌دانی آن چيزی‌ كه پشت اين ديوار مشبك پر از دخيل سوسو می‌زند به يك جايی وصل شده انگار... و برای همين است كه اين همه آدم نشسته‌اند اينجا و اشك می‌ريزند... كم‌كم می‌فهمی چطور آدم وقتی به يك آغوش امن می‌رسد گريه‌اش شديدتر می‌شود... پيرمردی با زبان آذری حرف می‌زند و اشك می‌ريزد... ايستاده آنجا و برای دخترش شفا می‌خواهد... و انگار در كيسه غم‌های همه را شل كرده باشند، همه زار می‌زنند... هر كسی از گوشه‌ای با لهجه‌ای و زبانی... می‌نشينی روبروی ايوان طلا... پاهايت را جمع می‌كنی و سرت را روی زانوهايت می‌گذاری... صحن به آن بزرگی برای اين همه تنهايی... بی‌اعتنا به آدم‌های دور و بر هق‌هق می‌كنی... بغض چندساله عاقبت می‌شكند...

نا.ن:یادت هست؟ بهار بود. دقیقش را بخواهی، ارديبهشت.يادت هست که آن روزها هیچ‌کس نمی‌دانست من و تو همدیگر را نگاه می‌کردیم؟یادت هست وقتی بجاي همه چي ساعت پرسيدي؟یادت هست شادی من؟یادت هست روبروی باغچه؟ مسابقه تپش؟ من و تو؟یادم هست: چشم‌هایت با آن همه شمع نقره. یادت هست ايوان طلا؟ یادت هست نگاه‌های پی‌درپی؟ ترديد؟ شك؟ بدرقه؟ بازکردن در؟یادت هست تند راه‌رفتن و آهسته راه‌رفتن ؟یادت هست مكالمه چند متري؟یادت هست روز چه نزديك بوديم و دور حرف ميزديم؟یادت هست از طلوع جاويد تاغروب ساكت؟یادت هست نقاره ها؟یادت هست دستمال کاغذی حرف‌ها؟ یادت هست گفتی خودش یک خاطره است؟یادت هست ترس ديده شدن؟می‌دانی هر بار كه ميرم به يادت مكث ميكنم؟یادت هست اولين مكالمه؟یادت هست روزهای پر خاطره؟ داخل صحنها؟یادم هست باران؟ خیس آب شدن؟ من؟یادم هست راه رفتن زیر باران؟ كه نفهمد گریه کردم آن كس؟یادت هست کامنت‌های تو؟یادت هست صندلي امن صحبت؟یادت هست حال من آن روز؟ یادت هست داروخانه چي؟ یادت هست به دل نگیر ها؟ یادت نرود ها؟یادت هست شب هي دعاي تو؟نگاه من؟یادت هست پشت سرت بودم؟نمی‌دانستم آمده بودي برای خداحافظی.یادت هست زنگ ميزدي؟ زنگ زدم؟یادت هست دلم؟ لرزش دست‌هایم؟یادت هست دلواپسی دو روزه من؟ داشتم دقمرگ می‌شدم؟یادت هست چقدر خوب تعبیر کردی دلواپسی من را؟یادم هست چشمهايت؟یادت هست گفتم؟...نبود.یادت هست چند نفر رازمان را می‌دانستند؟یادت هست حرف‌ها؟ کنایه‌ها؟یادت هست اذان‌ها؟یادت هست تسبيح تو؟ همه جا با من بود در سفرم.یادت هست چقدر آرام نگاه می‌کرد؟عكس من!نميدانی وقتی آدي در جمع اشک می‌ريزد، نگاه‌ها چقدر ترحم‌آميزند.یادت هست آخرين ديدار؟یادت هست تمام شدم ؟ یادت هست تمام خدایان من از آسمان به خاک افتادند آن شب؟یادت هست چرا؟یادت هست گفتم حرفی ندارم برای گفتن؟یادت هست دل بیچاره من؟هنوز یادآوری‌اش به گریه‌ام می‌اندازد.یادت هست هزار بار گفتی نه؟ گفتی نه؟ گفتی نه؟ یادت هست دلیلش را به تو گفتم یا نه؟یادت هست یادم افتادی؟ یادت هست حال من صحن سقا؟یادت هست فقط آمدی و نگاهم کردی و رفتی؟یادت هست گفتی تو که می‌دانستی؟ گفتی خودت خواستی؟ یادت هست بعد از آن، چند روز نیامدی؟می‌دانی تمام روزهایی که نیامدی را حساب کرده‌ام؟یادت هست چطور فراموشم کردی؟ یا خواستی فراموشم کنی؟یادت هست چقدر سراغم را نگرفتی؟ یادت هست باز نبودی؟ باز نبودم؟یادت هست چقدر عوض شدی؟ چقدر غریبه؟یادت هست گفتم کجا رفت آن آدم قبلی؟ یادت هست چه گفتی؟ «آدم وقتی...، عوض می‌شه» یادت هست دوباره گم شدی؟یادت هست زیر حرف‌هایت زدی؟ پای قول‌هایم ماندم؟یادت هست چه می‌نوشتی در پیام‌ها؟یادت هست دائم زنگ می‌زدیم؟یادت نبود آدم‌ها چطور نگاهمان می‌کردند؟ یا یادت بود و ...؟نفهمیدی چقدر خسته بودم آن شب. یادت هست نماز جمعه؟یادت هست آخرين جمعه؟یادت هست چندبار خداحافظی کردی؟می‌دانی قلبم چقدر می‌سوخت؟ و چشم‌هایم؟ و دلم؟یادت هست دست‌آخر رفتی؟یادت هست هر روز پیام می‌دادی؟ یادت هست براي تولدم چه مهربان شده بودي؟یادت هست چه حرف‌هایی می‌زدی؟نمی‌دانستی دیگر دیر شده برای گفتن این حرف‌ها؟می‌دانستی دیر شده و باز هم گفتی.یادت باشد خداحافظی یعنی خداحافظی.یادم باشد خداحافظی معنای دیگری ندارد.اما من نميخواهم معنايش را بفهمم.يادت باشد وقتي خواستم نبودي.وقتي نيازم بودي.

+ نوشته شده در ساعت 15:18 توسط SQS |


حس عجیبی دارم. چیزی داغ مثل سرب درون جسمم پخش می‌شود. اضطراب دارد مثل دردی جسمانی چنگ می‌زند دست و دلم را. اشیاء در جای خود آرام و ساکت و مطمئن نگاهم می‌کنند، اما انگار مصیبتی در راه است که لحظه‌لحظه نزدیک می‌شود. شاید همان حس تلخی است که دیشب، میان آن کابوس، مرا در خود گرفته بود. حس وحشتناک پیشگویی واقعه‌ای ناگوار و بعد رخ دادن آن واقعه. و دست آخر آن بهتی که ته چشمانت نشسته است. می‌ترسم از نادیده گرفتن این حس؛ می‌ترسم از رخ دادن واقعه. مشکلی هست! نمی‌دانم، نمی‌توانم بفهمم قرار است چه چیزی دچار حادثه شود و کجای زندگیم در خطر است. به همه‌جا سر میزنم، تمام دالان‌های بن‌بست این دنیای کوچک درونم را جستجو کرده‌ام، اما همه‌چیز ساکن است و هیچ لرزه‌ای در هیچ‌جایی نیست. تنها زمین است که می‌لرزد از التهاب و مرا می‌لرزاند با خود، پابه‌پای خود... زمین زیر پایم سفت نیست؛ فرو می‌رود...کاسه چشمانم داغ شده است. دلم می‌خواهد سرم را در آغوش کسی بگذارم و گریه کنم. مثل گریه کودکی که مادرش را گم کرده است، گریه‌ای از سر ترس، از هول سهمگین کابوس، وحشت تنهایی میان فاجعه.....جنازه خاطراتي كه دوستشان دارم، در برابرم تکان می‌خورد و مرا درست به اعماق تاریک و پنهان آن کابوس پرتاب می‌کند؛ به لایه‌های زیرین ترس...می‌دانم چیزی شوم و شیطانی در این دنیا هست. می‌فهمم که چیزی به جز خیر وجود دارد. و دیگر شر، نبود خیر نیست. شر هست: شوم و عمیق و تاریک و به وسعت دنیا. نیرویی که جذب می‌کند و می‌بلعد. حس میکنم این نیرو، دهان باز کرده و مرا به سوی خود می‌کشد و من، در اعماق این چاه سهمگین، آویزان به امیدی، به ریسمانی کهنه اما اصیل تاب می‌خورم... آویزانم به ریسمان اعتقاد به همراهی خدا، به این که از رگ گردن به من نزدیک‌تر است. به این که حس می‌کند، تمام آنچه را که بر من می‌گذرد. پناهم اوست و امیدم نیز. می‌دانم،اما آرامم نمی‌کند، آنقدر که دیگر این مشت درونی، هی ميکوبد به دیوار سینه. آنقدر که مطمئن راه نميروم. آنقدر که برخیزم و دنبال زندگی بدوم.. این دانایی، این دانایی به حضور شر، مضطربم می‌کند. می‌دانم هر جایی، در هر لحظه‌ای، می‌تواند بر فضا چیره شود و دوباره دهان باز کند. همان‌طور که دیشب، در آن کابوس... تحمل‌ناپذیر است تجربه دوباره آن لحظه‌ها؛ این که آنقدر سست و ضعیف بلرزی‌ و این که هول آنچنان تو را در خود بگیرد که تنها باشی، که هیچ کاری نکنی. که بمانی، بلرزی و بعد بمیری...

پ.ن:می‌دونی رفیق، این وسط، بین تمام روزمرگی‌ها، اگه یه وقتی آروم و ساكت دراز كشیده باشی رو به آسمون و به شب نگاه كنی و به آدم‌هایی فكر كنی كه اومدن و رفتن، ممكنه با خودت بگی: چی می‌شه دلم نلرزه؟ چی می‌شه دستام یخ نكنه؟ چی می‌شه اینقدر حساس نباشم؟ احتمالاً بعد غلت میزنی و سعی می‌كنی بخوابی، اما یه چيزی تو وجودت معترضه به حرفی كه زدی و اونوقت شاید تا خود صبح به خدا فكر كنی بعد كه بیدار شدی، به جاییه دوست كه هیچ‌وقت اجازه بودن پیدا نكرد با خودت حرف می‌زنی، با خودت می‌خندی، با خودت گریه می‌كنی، با خودت روی جدول‌ها راه می‌ری، با خودت روی نیمكت‌ها می‌شینی و با خودت تنها می‌شی... بعد دست‌هات رو باز می‌كنی و می‌گیری جلوی چشم‌هات و دنبال خط عمرت می‌گردی. اما خیالی نیست رفیق! دنیای تو خیلی وقته كه روی نبایدها می‌چرخه، مثل همین كه تو نباید دلتنگی كنی. پس پرستاری كن رفیق، پرستاری كن تا یادت بره بیماری

پ.ن:هر روز حرف رفتنت عذابم ميدهد

پ.ن:يكي كمك كنه...كم آوردم

+ نوشته شده در ساعت 22:37 توسط SQS |


راستش را بگویم به دل: باور نمی‌کنم هنوز... نشسته‌ام برابر آینه، هی میان خنده و گریه می‌پرسم:«تو چنین کاری را کرده‌ای؟ تو؟ تو با آن‌همه دلواپسی؟ با آن‌همه دردی که تحمل کردی؟» و بلندتر می‌خندم و می‌گریم وقتی آن‌سوی آینه پاسخ مثبتم می‌دهد...

مسیحا! هنوز صدای مهربان و بیقرارت را واضح حس می‌کنم که می‌گفتی:«ميترسم!» و من که صادقانه گفتم:«از تو بیشتر دلهره دارم»... حالا صادقانه‌تر می‌گویم: نمی‌دانم چرا آن‌همه حرف را نگفتم. نمی‌دانم چرا نگفتم چیزی میان سینه و چشم‌هایم گر گرفته... نگفتم حنجره‌ام عجیب می‌سوزد... نگفتم نمی‌خواهم اینقدر محرم حرف‌هایت شوم که بخواهی... نگفتم و آن صدای مهربان هنوز میان خالی این سرسرا می‌پیچد... نگفتم و این، تاوان تمام آن نگفتن است...

"وقتی در شب راه می‌رفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:
هی نگاه کن! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است...
و او گفت:
این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...
و سپس لب‌های خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هردو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش ، گرم‌ترین پناهگاه جهان است..."
"شل سیلور استاین"

 

چطور بگويم كه نمی‌خواهم بپرسی‌... كه نمی‌خواهم بپرسی چه كرده‌ام و كه را ديده‌ام و زمين و آسمان و هوا چطور بوده‌اند... كه نمی‌خواهم بپرسی خوبم يا نه... كه نمی‌خواهم اين روزمرگی كسالت‌آور را برايت هربار مرور كنم... بگذار برايت با همين صدای لرزان و منقطع، از همان چيزهايی بگويم كه دوست دارم، مثل تمام آن روزهايی كه برايم از چيزهايی گفتی كه دوست داشتی... به پاس رسيدن به تمام آن چيزها، بگذار برايت بگويم...

بگذار از روزهايی بگويم كه رفتند، از تجربه‌های خوب، از خاطرات مهربان، از لبخندهای صميمی... بگذار حتی از لحظه‌هايی بگويم كه می‌توانستند بيايند و ما نخواستيم‌شان... بگذار از همان روزهايی بگويم كه اين‌همه سرد نبود، از شب‌هايی كه من به صدايی كه مرا می‌خواند دل بستم و سبز شدم...از حضورت در كنار بارگاه نور...از شبي كه ملتمسانه نگاهت ميكردم...وتو آرام دعا ميخواندي... بگذار از دلتنگيم برای آن صدا بگويم...

بگذار بگويم كه رنجيده‌ام می‌كنند دستفروشانی كه سر چهارراه‌ها گل می‌فروشند... بگذار بگويم كه چقدر می‌خواهم بروم از اينجا، حتی يك شهر آن‌طرفتر، به هرجايی غير از اينجا... حتی بگذار از عهدم بگويم برايت: عهد كرده بودم عادت كنم به بی تو گذركردن از تمام اين كوچه‌ها، به جای خالی تو، به نبود صدای نوازشگر تو، به بی تو زيستن... بی تو تمام اين شهر را زير پا گذاشتم، بی تو زنده ماندم، بی تو و بی صدای تو، و درد را تجربه كردم، اما عادتی دركار نبود... من پايان اين لحظه‌ها را به انتظار عادت نشستم تا پاي عهدم بمانم اما تنها توانم به انتها رسيد... حالا می‌خواهم بروم بی هيچ باكی از بيگانگی و غربت كه من در آشناترين ديار اين‌همه غريبم... بگذار بگويم كه من روزهايی كه نيامدی را حساب خواهم كرد... ذهنم درد می‌كند...

گاهی دوست دارم مانند کسانی زندگی کنم که از هیچ قانونی پیروی نمی کنند ، حتی از قانون جاذبه نیوتون ، بر بالای برج کوچولوی میلاد میروم و می پرم ، از کجا معلوم که این بار هم قانون مسخره نیوتون کوچولو درست از آب در بیاید و من چند ثانیه بعد روی زمین پخش شوم ؟ شاید اینبار به هوا بروم گاهی این " گاهی " زندگی را از حالت تهوع آورش به یک تیکه پاستیل نرم تبدیل می کند.بیخود به چشمهای من زل نزن گاهی امروز دوست دارم کلاویه های پیانو را با انگشتان پا فشار دهم ، اگر تحمل صدایش را نداری می توانی به تراس بروی و صدای ماشین ها را گوش کنی که به هم فحش می دهند گاهی...این گاهی حق ماست.

 پ.ن: هيس...ستاره خسته است ازتو...بغضت را فرو ده...او ديگر برايت نور ارمغان نمي آورد دل...

+ نوشته شده در ساعت 22:39 توسط SQS |


عجیب است، کلافه می‌کندم. این حس بد و چسبنده نوستالژی را دوست ندارم، درست مانند این است که ماده سرد و لزجی را وسط یک روز سرد زمستانی به پوست بازویت بچسبانند. دلم می‌خواهد آزادتر بودم، بی‌قیدتر، آرام‌تر، سبک‌تر. دلم می‌خواهد به سفر بروم.حتي حال كه در سفرم.هوس کرده‌ام شبی در بیروت باشم یا حتی بنارس. راستش را بگویم: حسادت می‌کنم به «مسافر» سهراب، به آن آرامش مطبوع. اما حالا من مانده‌ام و این تعلیق خورنده؛ این که مبادا اشتباه کنم، مبادا بلغزم و و دوباره به آن شب‌ها و روزهای هولناک بازگردم. من همه چیزم را باخته‌ام، نه! داده‌ام تا در ازای آن دیگر آن ثانیه‌های ساکت و هراس‌آور را تجربه نکنم. من جرأت و شهامتم را از دست داده‌ام و درست مانند سنجابی که بلوط‌های یافته‌اش را دفن می‌کند، هر چیزی را که در خود می‌یابم، در خود دفن می‌کنم. من تمام تلاشم این است که آنچه باقی مانده را حفظ کنم و برای حفظ آنها چنگ و دندان هم نشان می‌دهم. حالا میان این همه شلوغی و صدا و همهمه و آوا و فریاد، تو ساکت و آرام آمده‌ای و نگاهم می‌کنی. و هنوز نمی‌دانی که چقدر مضطرب می‌شوم زیر چشم‌های تو.دلتنگم، به اندازه تمام ثانیه‌های بی تو بودن، به اندازه تمام روزهایی که نبودی، که نیامدی؛ و هیچکس نیست که دستانم را بگیرد تا از این دلتنگی رها شوم. آبان که جای خود دارد، اما آذر را هم دوست ندارم. آذر حسرت می‌آورد.اعتراف می‌کنم که نمی‌دانم برای گفتن چه چیزهایی این نامه را شروع کرده‌ام. فقط یک چیزی راه گلویم، راه نفسم، راه دلم را بسته. یک چیزی هست که نمی‌دانم چرا دست از سر من برنمی‌دارد. چرا کاری نمیکند که راحت و آزاد، بی هیچ دغدغه‌ای، بی هیچ دلواپسی‌ای، بدوم، بخندم، و بغض نکنم. می‌دانی رفیق، من حالم خوب نیست، اصلاً، و تو نمی‌دانم در بهترین زمان آمده‌ای یا بدترین. اما آمده‌ای و من نمی‌دانم با تو چه کنم. نمی‌دانم کجای دنیای حالایم، بین تمام این شیطنت‌ها،درس‌ها،کتاب‌ها،دوست‌ها، صداها،مسئولیت‌ها و علاقه‌ها جایت دهم. می‌ترسم باز این سکون، این توده ته‌نشین شده را بیاشوبی. می‌ترسم باز گیجم کنی. دروغ می‌گویم. نمی‌دانم چرا، اما دروغ می‌گویم، به خودم دروغ می‌گویم. چون می‌دانم که تو این کار را نمی‌کنی. تو آرام می‌آیی، لبخند می‌زنی و باز ثابت می‌کنی که بهترین منی، و من باز حسرت می‌خورم. نمی‌خواهم! حقیر می‌شوم با حسرت خوردن. من یا دارمت و یا نه، و شهامت ندارم این را بپرسم. خودم نمی‌دانم کدام داشتن بهتر است، داشتن دلت یا آغوشت. من می‌ترسم و نمی‌خواهم انتخاب کنم. من اصلاً نمی‌خواهم در این بازی باشم. این بازی دارد خیلی جدی می‌شود. این بازی دارد مرا تمام می‌کند. مرا می‌ساید. من دیگر نمی‌خواهم خودم را از دست بدهم. نمی‌خواهم چیزی ببخشم. نمی‌خواهم همه‌چیزم را به پای کسی بریزم. لعنتی خوب من! می‌خواهم و نمی‌خواهمت، کاش می‌فهمیدی...اصلاْ بگذار من دوباره راهم را بگیرم و بروم و باز توی راهِ رفتنم بغضم بترکد. این ثانیه‌های ساکت، این نفس‌های منقطع، این نگاه‌های کوتاه، این‌ها آدم را پابند می‌کند، تو و من حالا،این را خوب می‌فهمیم. خوب می‌دانیم نمی‌شود دل کند از این بدرقه‌ها و نگاه‌ها و بودن‌ها.دست و دلم می‌لرزند و دارم بی‌صدا به عشق نزدیک می‌شوم. مثل کسی که می‌خواهد پنهانی معشوقش را لمس کند، دلهره دارم. من خالی شده‌ام، پرم نکن.پرم نکن.

پ.ن:

چه جمعه‌ها که يک به يک غروب شد نيامدي              چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن؛ تبر به دوش بت شکن                 خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

 

+ نوشته شده در ساعت 15:1 توسط SQS |


گاهی وقتها خاطر روزهایی به دلت هجوم میاره که مجبوری به یادش بیاری و بهش فکر کنی و تو خلوت براش گریه کنی ،بعضی خاطره هایی که یه زمانی از شادی اون اتفاق اشک میریختی و گاهی از تلخی اون . مثل حالای من که سر در گمم و منگ که نمیدونم اشکی که دارم میریزم از شادی اومدن یا تلخی رفتن ... یه زمانی این خاطره ها برات عزیز بودن ، یا گذشتن و از دست دادن فکر می کنی فراموش کردی ، اما نمیدونی دل تو باهوش تر از چیزی هست که تو فکرش رو میکنی . دقیقا سر همون ساعت و همون لحظه و همون روز ناخود آگاه تو رو رو میبره به سراغ چیزی که فکر میکردی از یاد بردی . اما چه حالی داری وقتی  اون خاطره با جای خالی تصویر گر اون خاطره برات میشه یه زخم و تو از درد اون زخم هی به خودت می پیچی و ؟. همه اینها شاید تلخ باشه . اما برای من هنوز تلخ نیست .. هنوز خوشحالم در دلم جا دارند  عزیزانی که برام ارزش دنیا رو داشتن و ... حالا باید رفت سراغ شمعها ... باید روشن کرد ... باید روشن کرد! شاید فقط به حرمت آن لحظه های نابی که روزی برای تو به هدیه آورد!

پ.ن.م:هنوزم نميدونم امشب يه روز به زندگيم اضافه ميشه يا ازش كم ميشه!!؟..

پ.ن: جا مانده است چيزي؛ جايي؛ که هيچ چيز ديگر، هيچگاه، جايش را پر نخواهد کرد. نه موي سياه، نه دندان سپيد.

پ.ن : خدایا روزهای تو ، آفرینش تو و خلقت تو همه حکم در تقدیری دارند . تو را به علم بی همتایت روزهای زندگی من را طوری مقدر فرما که شرمسار حضورت نباشم.

پ .ن :  خسته ام . از این همه نبودن ، از این همه نبودن ، از این همه نبودن ...و فردا آمد!پير شديم آسمان ..هواست هست؟

+ نوشته شده در ساعت 23:50 توسط SQS |


اي غريبان بقيع! ای وسعت اندوه در بغض نگاهم! چرا نمی‏شکنی؛ تا مژه هایم از فانوسِ اشک لبریز شوند و لحظه هایم از عطر باران، سرشار؛آسمان، مچاله می‏شود و بر خاک می‏افتد و ستاره‏ها تک تک، خاموشیِ خویش را تجربه می‏کنند. تمام پنجره‏ها راه باز شدن را از یاد برده‏اند و گام‏های خسته، دور می‏شوند. در محفل سوگ تو، اشک‏ها زودتر از هر دعایی به سویِ آسمان می‏روند، لحظه‏ها به انتظار دیدار خاك دل آرایت در بغضِ ثانیه‏ها می‏تپند، گل‏های سجّاده ات، محراب را بوسه می‏زنند، جبرییل، چون شمع، بیقرارانه می‏سوزد و صدایِ گریه‏های مداوم، در و دیوار را غرق در ماتم می‏کند.پله پله تا خدا رفتنت را ستاره ها در گوش زمین نجوا کردند؛ آن گاه که عرش، شما رادر هاله ای از نور، به سو ی معراج دل باختگان بُرد. شانه‏های آسمان، از یاد آوری سیمای روحانيتان‏ می‏لرزد و بغضِ ناشناخته‏ای گلوی زمین را می‏فشارد و دوریِ شما، چونان رعد، افلاک را به آتش می‏کشد. غروب، در نفس گرم شما آرمیده است ای آسمان‏نشینان! به زلالی آینه‏هایی که در غربت، به کام سنگ در می‏آیند! من در عجبم تو ای شهر! چگونه تاوان این گناه را خواهی داد که آسمانِ غرق در اندوه، تو را نفرین می‏کند و کوچه‏های زخم دیده، بی‏لیاقتی تو را قهقهه می‏زنند. مظلومان من! دل کدامین یاسمین، از غربتتان به درد آمد که این‏چنین، به خاکیان پشت کردید و آسمان نشینی را پیشه؟ یاسین من! مفسران نگاهتان، قاصدک‏های پژمرده در باغ هستی‏اند.ای ستودنی! مدینه‏ی فاضله‏ی چشم‏هایتان را، جایگاهی است والا. ... و من، مدینه را، این غربت همیشه جاری را، در اندوهی مطلق، به خودش می‏سپارم. کنون دستان آسمان چتری می شود که صبح را ارزانی بهشت و آسمان، این بلند همیشه، غربت شما را در خون خواهد گریست و در ماتمتان، قرن‏ها بر زمین، این خاکی ناشایست، خیره خواهد ماند.ای دست‏هایتان به نور بهشتی آغشته و آیه آیه رحمن در خونتان جاری! چگونه می‏شود غربتتان را در واژه‏ها به تصویر کشید؟ چگونه شامگاهان، در غربتتان اشک بریزم؟

+ نوشته شده در ساعت 11:15 توسط SQS |


آغاز حركت؛آغاز عشق و مهر است.آغاز پيام ارادت و محبت،آغاز دلدادگي مردان و زنانيست كه شوق زيارت پناه امن وحي بي تابشان كرده است و حيرتوعشق آميخته با محبت به بلنداي اين ديار ميخواندشان،هر چند گفته اند"خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است."اماحقيقت آن است كه خلوت گزيده نيز بايد براي تماشا بيايد.اين جا صداي زمزمه ها ونيايشهايي كه از دلهاي سپيدشان بر ميخيزد تو را اشارت ميدهد كه از هر كجا كه باشي و با هر رنگ و نژادي برايت پر جاذبه است.لحظه هايي كه نگاهت به  چشمان اشك بار آنان مي افتد ميهمان يك سبد اشارت لبخند و مهرباني مي شوي و ميابي كه فصلي ديگر از فصل حضور آغاز شده است؛عصمت چشمان مردان و زنان سپيد موي براي تو نيز حكايت اين ديار را ميگويد و تو ميماني و حيرت و صدها سؤال!و آمدي با كوله باري از عشق در جستجوي حقيقتي كه وجودت را به بلنداي اين سرزمين كشانده است؛احساس ميكني كه ديگر پاهايت نيستند كه تو را ميبرند پاهايت از پي تو كشيده ميشوند و در اين بلنداي با عظمت به سر بلندي رسيده اي و دوست داري با دسته اي از پرندگان سپيد در فضا به پرواز در آيي و حضورت را در كمرگاه تمام سنگها و سنگريزه ها فرياد بزني و اين پايان، آغازي براي حيات دوباره است.همه چيز خبر از آگاهي ميدهد،آگاهد ميكند كه همه رهروان مقصدي واحد هستيم كه همو همه را به كمال  ميخواند.عشق را در هر لباس و لهجه و رنگي از دور ميشناسي.

خاطره: وارد شهر نبی(ص) می شوی....در همان بدو ورود بوی غریبی مشامت را پر میکند!‏ کمی که میروی چشمت به گنبد سبز رسول الله (ص) می افتد . انگار تمام عظمت و زیبایی مدینه را یکجا در این گنبد خضرا خلاصه کرده اند! کمی آنطرف‏تر چشمت به قبرستاني می افتد، باورت نمیشود،چشمانت تحمل نمی آورند و‏صورتت مهمان مروارید هایی میشود که از دلت سرچشمه گرفته اند.میگریی...میدانی که قبر یاس پر پر شده پیغمبر نیز اینجاست، و تو نمیدانی به کدامین سوی این قبرستان نگاه کنی تا ردی از قبر فاطمه بیابی!دلت آتش میگیرد، وقتی از پشت آن پنجره های آهنین دستهایت را دراز میکنی تا فاصله ها را بفهمی!باورت نمیشود در برابر پدر باشد و فرزاندانش اینگونه گمنام و غریب خفته باشند! آنجا دیگر اثر از کوچه های بنی هاشم نیست ولی یاد آن در نبض شهر جاریست! کوچه های مدینه هنوز داغ است...داغ ناله های زهراست!در این شهر که راه میروی تمام افتخارت این است که قدم میگذاری جایی که علی و فاطمه قدم گذاشته اند و حسن و حسین دویده اند..... و باز هم قلبت میشکند !و اینبار دلت برای مدینه میسوزد.مدینه ..!نام غریبی است،پر از رمز وراز ، یک دلی دارد به وسعت دریا این مدینه ! چه ناگفته هایی که ته دلش پنهان نشده!مدینه همان شهر سوزان مردمان ساده!شهر نخل های پر خرما!مدینه یعنی عشق ... مدینه یعنی کوچه های بنی هاشم ؟ ...مدینه یعنی خانه یی رویایی مرکز همه خوبی های عالم. خانه ای کوچک ته کوچه عشق !‏ و چه دل پری دارد مدینه....وقت وداع که میرسد نمیدانی چگونه با این غریبستان خداحافظی کنی!آنجا بارها ياد حرمي مي افتي كه هر گاه گنبد طلايي اش را از هر گوشه شهرت كه ميديدي دستت به سمت سينه ات ميرفت و آرام زمزمه ميكردي"السلام عليك يا غريب الغربا"و اشكهايت بي اختيار براي غريبانه ترين آشنايان ديارشان ميريزد.برای آخرین بار که برای کبوتر های بقیع دانه می‏بری ناخودآگاه یاد کبوتران حرم امام رضا(ع) می افتی
این شعر: 
ای کبوتر که نشستی روی گنبد طلا    همه جا پر می کشی تو حرم امام رضا
من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم    جای گنبد، سرم رو به روی پنجره ها میذارم
اونجا هر کی می پره تایر افلاکی میشه    تو بقیع بال و پر کبوترا خاکی میشه 
اونجا خادماش با زائراش چه قدر مهربونن‏   اینجا زائرا رو از کنار قبرا میرونن
تو که هر شب میسوزه صد تا چراغ دور و برت‏   به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت

 این روز ها هم مانند روزهای دیگر عمرت تند و سریع سپری می شوند!! روز ها تند و سریع به سرعت باد میگذرند و وقت وداع می رسد،باورت نمی شود؟؟؟یعنی تمام شد؟هنگام خروج از مدينهآهسته زمزمه ميكني"مدينه تو را عقده ها در دل است،اگر چه خدا حافظي مشكل است.مدينه بمان در غم دائمت،چه شد كوچه هاي بني هاشمت. خداحافظ اي كبريا را حبيب،خداحافظ اي چهار قبر غريب،خداحافظ اي تربت گم شده،خداحافظ اي خانه فاطمه،خداحافظ اي ناله آه آه،خداحافظ اي محسن بيگناه...دارم ميرم،ولي دلمو اينجا پشت ميله هاي بقيع،گره ميزنم.

::.مكه سرزمین اشک است و دعا. اينجا سرزمینى است که خداوند به خاطر اشکها و دعاهاى زائران به فرشتگان مباهات مى‏ورزد.عرفاتش، سرزمینى که گناهان در آن بخشیده مى‏شوند. سرزمینى که خیال بخشیده نشدن در آن، خود گناه بزرگى است....و چقدر زیباست وقتی هزاران زائر را در لباسهای سفیدشان با هم میبینی...انگار فرشتگانی هستند زمینی!‏! همه چبز اينجا بوی خدا میدهد! شب میگذرد و خاطرش همیشه برایت می ماند! میروی تا هفت دور عاشقانه به دورش بگردی، آرزو میکنی که رویا نباشد و خواب نباشی. در میان انبوه عاشقان که به گرد معشوقشان می گردند، خودت را قطره ای بیش نمی بینی .زبانم قاصر است از شکوه و عظمت و بزرگی آن مکان مقدس.به طرف مقام ابراهیم میروی و در پشتش دو رکعت نماز میخوانی ولی هنوز هم باورت نمیشود…به طرف صفا و مروه میروی تا اضطراب هاجر را بفهمی.روزها از پس هم میگذرند و تو هرلحظه تشنه تر میشوی.دلت میخواهد به حجر اسماعیل بروی..... و در زیر ناودان طلایی بایستی ...آخرآنجا حرفهایت بوی استجابت میگیرند..... و تو انگار تازه تولد یافته ای، وجودت از بدی و پلیدی ها پاک شده است ، انگار در آسمانی .....و عجب روز هاییست......فرصت رسیده تا با طینتی پاک  به صحن و حرم آفریدگارت وارد شوی...اینبار دیگر مثل قبل احساس شرم نمیکنی...احساس میکنی میتوانی سرت را بالا بگیری‏ می‏روی تا با قلبی مملو از عشق طواف به جا بیاوری! تو نمی دانی که لیاقتش را داری یا نه!انگار که در خواب بودی....یک خواب شیرین.....دلت می خواست زمان آنقدر کند سپری می شد تا می توانستی ذره ذره این سفر را درک کنی،اما افسوس که عمر این سفر هم مثل عمر تو کوتاه است!افسوس که فرصت کم است و وقت وداع.

سفرت تمام شد!تو میروی..اما دلت می ماند!‏ هواپیما که بلند میشود احساس میکنی جامانده ای داری ولی افسوس که فرصت فرود نیست! و هر ثانيه آرزو میکنی که کاش تو هم آنجا بودی و دلت را پیدا می کردی!

+ نوشته شده در ساعت 22:13 توسط SQS |


 ...هر که هستی باش ...روزی موجی تو را سرنگون خواهد کرد ...دل دریایی خشک خواهد شد ...و آسمان نیزدریای درد تو ...تنها قلم خیس از گریه ات فریاد خواهد کشید ...آن روز تو امروز است ...آهسته آهسته بخوان ...هویت مرا فاش کن که دیرگاهیست کسی فریاد ...نمی شنود !!!پس :..." همترانه دستاتو به خدا بده همترانه کوله بارتو ببند ... گرچه بسیار سیه روی و چرکین دل و دور از تو ام اما بزرگی و رحمت تو آن قدر زیاد است که مرا هم دعوت می کنی مرا هم می خوانی و از این روست که من هم با ترس و لرز می گویم: لبیک!

     حج آخرین نعمتی بود که خدا برایم مقدر کرد... میروم تا هفت دور عاشقانه به دورش بگردم، آرزو میکنم که رویا نباشد و خواب نباشم. در میان انبوه عاشقان که به گرد معشوقشان می گردند، خودم را قطره ای بیش نمی بینم

+ نوشته شده در ساعت 11:56 توسط SQS |


امروز، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن ، قلمي توانا و هنري بيتا مي‌خواهد كه شرمگينانه، من فاقد آنم تو بزرگتر و پرشكوهتر از آني كه قلم شكسته‌ي چون مني،ياراي صعود به‌بارگاه آسماني‌ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت،رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم آه چه‌كنم كه بضاعت بيان حقشناسي سزاوارنه‌ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر ازآن است كه بتواند فرشته‌ي چون تويي را بستايد يا به اداي تكليف چشمه‌اي از درياي حق والاي مقامت بشايد چه‌كنم كه توشه‌اي بيش ازاين در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همين دلواژه‌هاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه‌هاي لرزانم بنشان بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريك و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بي‌سايه‌بانم برنگير

+ نوشته شده در ساعت 21:13 توسط SQS


 .. لازم شد نوشتن.... تا احساسم را لابه لای خط خطی های ذهنم گُم نکنم

چهل گذشت...من ماندم ...هیچ..

تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كردمیان سكوت كوچه ها و آرامشی كه بر زمین نشسته است به تو ...و تصویر تو خیره خواهم شد و آرام آرام چكه خواهم كردروی همه خاطراتم

+ نوشته شده در ساعت 18:5 توسط SQS |


دلم هنوز هم لاي پنكه سقفي اتاقم مي چرخدچون وقتي هواي رفتن كرديادش نبوداينجا هميشه آسمان بعد از سقف است ..برخیز؛ بگذار به ریشه‌هایت برسم که من هنوز دورم از تو ای ستاره ای ستاره‌ی غریب٬و من از اول اینرا می‌دانستم که تو یکروز از کنار شب تنهایی من خواهی رفت٬و مرا از خویش تهی خواهی ساخت ٬و مرا چونان موجی افسرده و وامانده ز دریا تا آخر هستی٬در میان خود گمگشته‌ام خواهی برد

 نه مقدمه دارم نه حرف دل...این رسم بازندهاست...چله نشینم...اما باز خواهم گشت ...حرفها دارم...

همه تاسهایم را از کف دادم...در بازی زندگی...من یک بازنده ام

 ... حالا از خودت مي پرسم!آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا در درگاه بازنگشتن گل كرد آب سرد كاسه سفال بود يا شورابه گرم نگاهي نگران؟پاسخ اين سوال ساده بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟

...« خداحافظ تمام خاطرات قریه‌ی زیبا،دل من سخت غمگین است ... »

 دلم اينجاوسط غربت و تنهايي ماتم زدة دشت چراغوني شهرپشت دروازه‌ اين شهر شلوغ، بي ‌صدا  مي‌شكندخرده هايش را باد تا ثريا برده تكه‌اي روي درخت، تكه‌اي بر سر كوه تكه‌اي هم شايد، روي گلبرگ نسيم و من اكنون اينجا منتظر خواهم ماندشايد آن تكة آخر،  برسد باز به من ...!

 دیدی منتظر یه چیزی هستی که نیست؟ که نمیشه؟ که نمیاد ؟‌ که میدونی نیست و نمیشه و نمیاد .. ولی بازم منتظر میشینی .. بازم منتظر میمونی"عزیز ترین سوغاتیه غبار پیراهن تو ... عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو"

يه چيزی کمه ، يه چيزی که دقيقاً نمی دونم چيه ؛ اما فکر می کنم بايد خيلی بزرگ باشه ،

 چون جای خاليش خيلی زياده .... زياد ِ زياد ... !میدونی ؟تنهایی سخته ...تنها شدن سخت تر !

 آرزويم اين است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق انکه ترا مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گرددو ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد .

پ.ن:اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد هرگاه كه من مردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد ديگران نگريند هيچ‌كس نماند همه برويد تنها بودم مي‌خواهم تنها بمانم ***** ( يادش بخير) کودکي... آه ! چه دوران شيريني ... پر از معصوميت و صداقت، خالي از دروغ وکلک. پر از صفا... همه چي قشنگ بود همه چي... آخه ميدوني پاک پاک بوديم... مث جانماز مادر بزرگ! زلال بوديم... مث چشمه آب! صاف بوديم... مث آينه! تازه خدا هم، بيشتر دوسمون داشت. اما ..حالا... حالا ... بي خيال! فقط مي تونم بگم: يادش بخير. 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:32 توسط SQS


دلم برايت تنگ می شود ....در اين روزهای خاکستری و ابری ....که نسيم خنک بر جانم می نشيند...شوق می آورد و آرزو ...عشق می دمد و شور ...برايت دلم تنگ می شود ....دستهايم دستهای تو را می خواهند ....تا آرام آرام از کنار هياهوی اين روزگار شلوغ عبور کنم ...گم شوم ....چقدر دلم برای دلت تنگ می شود ....وقتی باران می بارد و من بدون چتر ...تنها ...تنها ..آرام ...صبور ...تنم را بدست ابرهای سياه می سپارم ...تا بر من ببارند ...شايد که درد را از جانم بشويند ...چقدر دلم برای چشمهايت تنگ می شود ...وقتی چشمهايم را می بندم و در رويا ....به عمق طلاييشان خيره می شوم ...چقدر دلم برای صدايت تنگ می شود ....وقتی که به خود می خوانيم ....چقدر دلم برايت تنگ می شود ....

پ.ن:بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ ميشود. وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز... باز كن پنجره را... خواهي ديد كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد...

پ.ن:به او گفتم :باران که ببارد عادت خواهی کرد به گریستن در باران و اشک های تو بارانی خواهد شد هم چون تمام باران ها ، خندید !او عادت را نمی فهمید

پ.ن:اي تو که چون در تو مي نگرم از اشتياق هاي خدايي به لرزه مي افتم !

اي تو که پيش از دميدن خورشيد نزد من مي آيي ، نزد من تنهاترين. مگر ما از آغاز دوستان يکديگر نبوده ايم مگر قرار نبود. هردويمان خورشيدي را به انتظار بنشينيم ؟ مگر ما همه چيز را با هم نياموختيم؟بي ابر لبخند زدن را- بي بهانه گريستن را -بخشيدن را -..پس چرا آنان" آمين"مرا از تو مي ربايند و تو هيچ نمي گويي...؟

+ نوشته شده در ساعت 17:0 توسط SQS |


من از تو با پنجره هاي ساکت سخن مي گويم اما پنجره ها برايم طرحي از تنهايي مي کشند. بي تو دلم از تمام زيبايي ها گرفته است. من در لحظه هاي تنهايي ام فقط تو را مي خواهم.باز هم مانده ام با ناقوس هايي که قرن هاست به صدا در نيامده اند. نيست دست عاشقي که بنوازد آنها را براي لحظه اي. دوباره در انجماد روياي بي سرانجام؛ در سکوت مرگبار خيالم من مي ميرم. بهارم از تو خالي است. من با خيال مهرباني هايت گريه خواهم کرد.امروز به ياد تو مي نگارم و مي دانم که رفته اي، از رفتن تو قرن هاست که مي گذرد. اما من به تنهايي خاموش هنوز عادت نکردم. تو رفته اي شايد براي هميشه. باز هم دست هاي نيمه مرده ام نا تمام ماند از طراوت دست هاي مهربانت. هميشه در ميان سطور شکسته دفترم کمياب ترين واژه بودي.

پ.ن:نرم نرمَک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ... خوش به حال روزگار !

پ.ن:جنگجويي بود؛هيچ نجنگيد،اما شكست خورد

پ.ن:تمام رویای کاغذیم کنار اتش سرد نگاه تو سوخت و من از قلب خاکستریت دوستت ندارم را
دست کم گرفته بودم چقدر فاصله جلوتر از عبور توقدم برمیدارد مرا به حال خود بگذار
که عشق نه زمین میخواهد نه زمینه هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم ...

پ .ن :هیس ... کمی آرامتر! نمی بینی آسمان دلش پر است از ابرهای باران زا؟

+ نوشته شده در ساعت 19:46 توسط SQS |


نمی دانم !هنوز هم وحشت اولین آغاز را دارم. با اینکه هر روز و هر سال بزرگتر می شوم اما باز هم می ترسم .هنوز هم از صدای تپش قلبم می هراسم هر چند که از هراس سالیان پیش دوری جسته و تفاوت دارد .آن روز ترس از زمین داشتم و اکنون ترس از زمان .باز هم نمی دانم .فردا باز هم روز آغاز است ...آغازی دوباره ... نه ! چندین باره...

 

پ.ن:شب زده که باشی، فرقی نمی کنه آن شب آسمان ستاره باران باشد یا نه.می خواستم این بار برای تو بنویسم،اما...

پ.ن۲:من مي مانم...!من با ياد تو ... !با نام تو.....! و با روزهاي ديدنت و باز روزهای سخت رفتنت...و باز مي بينمت که به دورترها خيره شده اي ...و ابرهاي سوگوار بر روي شانه ات نواي گريه ساز کرده اند.......نرو ....!نرو.... !!!بمان براي روزهاي خستگي... براي روزهاي پر خيال شب!!!(برای عزیزی که دیگر نیست)

پ.ن.3 : خدایا روزهای تو ، آفرینش تو و خلقت تو همه حکم در تقدیری دارند . تو را به علم بی همتایت روزهای زندگی من را طوری مقدر فرما که شرمسار حضورت نباشم .

+ نوشته شده در ساعت 19:18 توسط SQS |


امشب قفسی می سازم با تار و پودی از تنهایی و دلتنگی در و دیوارش را آراسته می سازم به همه تاریکی و بی همزبانی این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست این قفس اما چیزی کم دارد . آری ... پرنده ای را کم دارد  !از آسمان گرفته خیالم پرنده ای را اسیر این قفس خود ساخته می سازم اما وقتی که چشمان خیسم به چشمان غمزده صیدم می افتد می بینم که این پرنده در ته چشمانش غمی نهفته دارد نمیدانم .. غم اسارت است یا غم سکوت . اما نه .. خوب که فکر میکنم می بینم هم غم اسارت دارد و هم غم سکوت میدانم اسارت و سکوت پرنده ختم می شود به حسرت پرواز و  سر دادن آوازبا دستی بی رمق میله های این قفس را در هم می شکنم هر چند به سختی ساخته بودمش !تا پرنده خیالم بال گشاید آوازی سر دهد من اما می دانستم هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .آری ... هرگز صیاد خوبی نخواهم شد .

پ.ن: بعد از آنكه شب آمد و شب رفت ستاره اي در دستهايت گذاشتم و گفتم :" يادم تو را براي هميشه فراموش ! "به خود كه آمدم ديدم هم تو رفته اي وهم آن ستاره را از دست داده ام !؟حالا هر چه بيشتر به دنبال آن ستاره بي آسمان مي روم كمتر به دستهاي تو مي رسم .اما همين امروز به خانه كه مي رفتم
پشت شيشه مغازه اي در دو نبش بعد از ظهر و غروب تك كاغذي چسبيده بود :" يك عدد ستاره پيدا شده !صاحبش با دادن تنها يك نشاني بيايد و آن را ببرد ."ديگر چه فايده دارد ؟!حالا كه دستهاي تو را از دست داده ام !


+ نوشته شده در ساعت 18:11 توسط SQS |


به خدا مي دانم.گفتن ندارد اماهمين سال گذشته اوايل بهار بود.من...به ياد مي آورم.من بودم که براي يا کريمها اتاقم دانه مي ريختم.حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد... هوس  ستاره مي کردم. مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با ستاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح ....مي سوختند.من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.       خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها...خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند.گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم. ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن...سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل ...............گفتن ندارد. گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همين ياس سفيد حياط همسايه.شيطنت بود.مي گفتند تو خوب مي نويسي..(چه اين روزها قشنگ دست زير چانه گذاشته اند و از بالاي ديوار به هم نگاه مي کنند با لبخند)بعد..گفتن ندارد...به ياد نمي آورم چه شد.اين روزها .. يا کريم ها..براي بهتر شدنم ذکر مي گويند.نيلوفر و نسترن هر روز سر مي زنند.شعر هم مي خوانند برايم.ستارهها... ستاره ها هالشان خوش نيست .هر چه مي گويم خوبم باور نمي کنند.

+ نوشته شده در ساعت 17:44 توسط SQS |


اینک در آرامشی خاکستری آرام آرام توانم می رود... قلم که بر دست می گیری و از جوهر عمرم بر می داری آرام می شوم. این بار تنها، لذت پایان بازی است که مرا به ادامه اش وا می دارد که من درگذرانِ سختِ روزهای شتاب، از ادامه بازی شوم نیز بیزارم نگاه خسته ام دیگر تحسین رهگذران را در جفای زمان از یاد برده است... خستگی افسانه ی زندگی در من است، گویی هزاران سال زیسته ام
چقدر شکسته ام،چه کوره راههایی پیمودم بی خستگی که دیگر فرصت افسوس هم برایم نمانده است. رها می شوم در لذتی جاوید و نهفته در بالش شراب شبهای تلخ تنهایی و تنها ادامه می دهم، برای تو و نفوذ چشمهای آرام ات که مرا از خود بی خود می کند... برای تو و تمنای بودن ات که مرا لحظه ای قرار نمی گذارد کودک قلب من،آرام بگیر و آرام باش... لحظاتی که برای من، سرشار از ابدیت مرگ و زندگی اند تنها یک نگاه تو وجودم را ویرانه می سازد تو نمی دانی... ! در سحرگاهی آرام سر از بالش خوابت بردار و پنجره ذهنت را به روی من بگشا تا با تو از آواز خورشید سخن بگویم... از سادگی دستهای بهاری ات که چون خورشید بر من جاری می شود... مرا در خویشتن رها مکن من تو را به سر منزل عبور، به رود خروشان حیات خواهم برد در من بنگر که دل من با دل تو سخنها دارد برای گفتن اگر تو بخواهی

+ نوشته شده در ساعت 18:13 توسط SQS |


ایستاده ام تنها  ...پشت میله های خاطرات دیروز این جا ...انگشت هایم را می شمارم یک  ...دو  ...سه ... ودست های تو در هم فرو رفته اند تو ...غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی ...ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی...و من ...دیگر آزارت نمی دهم زین پس ...قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش...هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم ...مطمئن باش  ...   !

در قاب پنجره ایستادم و دلتنگیهایش را شنیدم، بغض گلویش را به سختی می فشرد و با شدت هرچه تمام تر دردهایش را فریاد میزد،تمام شب را گریست، گریست، گریست ... اما حالا خوب است، آرام شده است، آخر آسمان تمام شب را با صدای بلند گریه کرده بود و من در قاب پنجره همه دردهایش را شنیدم ... من هم خوبم؛  چون دیدم که دردهایم از آسمان کمتر است!

+ نوشته شده در ساعت 19:3 توسط SQS |


هر چه بود همین بود ، نه دروغ بود و نه خیال ...هر چه بود باریدن باران بود و خیال سبك شدن این بغض. رویا را در واقعیت حل كردن و نوشیدن جرعه ای بی تابی.دل بستن به نگاهی بارانی و صدایی صبورمسخ دستانی كه همیشه داغ بود از بودن.هر چه بود داشتن نگاهت بود و باز هم دلتنگی هر چه بود همین بود...تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه سكوت ؟تو می دانی چه شد كه من ماندم و این همه دلتنگی ؟تو می دانی كه چه شد كه من ماندم و این همه سرگردانی ؟تو می دانی چرا هر چه این نگاه می بارد ، این بغض سبك نمی شود ؟!چقدر گفتم اینهمه بی نشان شدن دلتنگ ترم می كند؟چقدر گفتم اینهمه زمزمه نبودن بی تاب ترم می كند؟من گفتم اما تو باور نكردی دلتنگ تر شدم ...بی تاب تر شدم ...بعد هم من ماندم و خودم !من ماندم واین همه فراموشی گاه و بیگاهی كه به نگاهت چنگ می اندازدمن ماندم و ...بگذریم !نمی دانم چرا همیشه برای گرفتن سهممان دیر می رسیم !همیشه وقتی می رسیم كه دیگر هیچ نمانده جز حسرت !نمی دانم من دیر رسیدم یا تو زود رفتی !باورت می شود قصه تمام شده باشد و نگاه همیشه منتظر من هم ؟من مانده باشم و یك دنیا بی خیالی سرد كه تن لرزان خیالت را رنجور كند ؟تو مانده باشی و یك دنیا توجیه ؟تو مانده باشی و یك دنیا دروغ ؟تو مانده باشی و یك دنیا خیالات پوچ ؟باورت می شود قصه تمام شده باشد و تو مانده باشی و هیچ ؟باورت شود!!!قصه تمام شد!!! تو ماندی و هیچ.

کاش خاصیت لحظه های شاد را داشتم

خاصیت طعم میوه ها را؛

«هیچ شدن»

و دیگر « یاد آمدنی» در کار نبود... .

+ نوشته شده در ساعت 18:4 توسط SQS |


ن: يکي رو مي شناسم که دونه دونه ي گوشه هاشو داره از دست ميده، با سرعت زياد، خيلي زياد. يکي يه جايي هست که داره تموم ميشه، تمومه تموم، نگران و تنها و...

دلم برای کسی تنگ است؛كسي كه مهرباني چشمانش را بسان زلال جويباران و صفاي دلش را بسان قرص نان ميان همه قسمت ميكرد.دلم براي كسي تنگ است؛ كسي كه دلي براي شنيدن نجواهاي شبانه من داشت و لحني آرام براي نوازش. دلم براي كسي تنگ است؛كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي.دلم براي كسي تنگ است ؛ كسي كه طراوت و شميم بهاران را با ترنم باران پائيزان، بطوراعجاب انگيزي درهم مي آميخت. دلم براي كسي تنگ است؛كسي كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائي را مالك بوديم.دلم براي كسي بسيار تنگ است؛ كسي كه تا شمالترين شمال با من مي آمد و در جنوب ترين جنوب با من بود. كسي كه زندگاني من است.

                                    __________________________________

ن:و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل؛ ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر، نمي دانم چرا؛ شايد به رسم و عادت پروانگي مان، باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم . . .

هر بار که دسته اي از قاصدکها از جلوي پنجره ي آرزوهايم ميگذردند، باز از تو ميپرسم از آنها؛ و باز آنها از تو بي خبرند. هر روز دسته اي از قاصدکها را جمع ميکنم و در گوششان «قصه ي هـــــر روز انتظـــارم» را ميخوانم و به دست باد مي سپارم تا هر شب با قصه ي قاصدکـــهاي من به خواب روي و هر صبح با صداي زمزمه ي من بيدار شوي. ميداني که «منتظـــرم» و ميدانم که . . .  .

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد،من بیگمان دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من راآنگاه نمیدانم؛براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ن:آب به اين خاطر قدرتمند است که از درگيري با هيچ چيز به سکون نمي رسد و راه خویش را از ميان مقاومترين صخره ها و سنگ ها باز مي کند.

من اين‌جايم،در حصار تنگ و طلائي اطاقم،در گير با ثانيه ها،جنگ با دقايق،فتح ساعت‌ها.تا كي بايد اين‌جا بمانم؟در تعليق اين زمان،در سردرگمي باغ توقّع،شانه‌هاي من تحمّل اين بار را ندارد،من كه بجاي مانده از يك اسطوره،يادآور يك ستاره،قرباني خاطرات او،يك بيچاره!من كه فرزند قرن‌ها،فرزند صبر،بزرگ شده‌ي گريه.همه به صداقت من خنديدند،سادگي مرا تحقير كردند،دشنام ثانيه‌ها،تمسخر دقايق،كنايه‌ي ساعت‌ها،و من همچنان اين‌جايم در حصار تنگ و طلائي اطاقم

                                    __________________________________

پ.ن: من یکی رو میشناختم که سایه ش رو گم کرده بود،دلم براش تنگ شده خیلی میخوام شمع هام رو روشن کنم.روز تولدشه ...

پ.ن2: تا نمیدانم کی بدرود.....

 

+ نوشته شده در ساعت 18:9 توسط SQS |


به شانه هايم زدي كه تنهاي ام را تكانده باشي به چه دلخوش كرده اي؟تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟!

 

به ياد نمي آورم چه شد اما..پروانه نديده بودم اينقدر دلش بگيرد که برود از نو براي خودش پيله دست و پا کند. اصلا طرح زدن فراموشم شده.قاصدک ها از من خجالت ميکشند . به خدا دلم برايشان تنگ شده اما خجالت مي کشنداز بس بي خبري آورده اند، ديگر نمي آيند. گفتن ندارد.اين روزها عجيب سر به زير شده ام.آب حوض يخ زده. عکس ماه را ندارم.خبري هم از غزل نيست.واي آب حوض....ماهي ها!!!!گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند من روحم را حبس نکرده ام .به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !من تنهایی را در آغوش کشيده ام .تنهایی زياد هم بزرگ نيست .تنهایی در آغوش من جا مي شود ،شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است . تنهایی را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شومتب مي کنم و هذيان مي گويم .تنهایی پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم . آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوم.بدون آنكه كمترين اثري بگيرم يا كمترين اثري ببخشم؛مثل يك روز بي خاطره، به پايان مي رسم بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشم؛اما...ای من... به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب وار در خودت غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش ... !.مي دانم زياد مهمان نخوام بود .اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است . زمان مي گذرد .هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.بايد کمي قدم بزنم تا فکر کنم .من براي اينکه براي کسي که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم . مدتي هست که خيلي افسرده ام.از اينکه چيزي مي نويسم احساس بدي به من دست مي دهد .من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام . و از اين متاسفم !!!!و بيشتر از اين تاسف مي خورم که روزهايي که سعي مي کردم مورچه هاي سياه را لگد نکنم.ناخواسته غنچه هاي بوته گلي را لگد مال کردم . من اين روزها مدام هذيان مي گويم.آسمان براي من بنفش است... . بايد کمي قدم بزنم....!!!

                                    _____________________________

پ.ن:این روزها احساس میکنم دیگر نوشته هایم تکراری شده اند.و کلمات جاری نیستند.می خواهم دیگر بار نوشتن را رها کنم.این آخرین نگاشت من نیست.اما به آخرین نزدیک است.

خدایا میخواهم...توان آنرا داشته باشم که ادامه دهم .اگر زمانه بر وفق مرادم نگشت  ،از نو آغاز کنم .زیبایی را ببینم ، هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنَند .می خواهم...امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا، تا رویاهایم همچنان ادامه یابد .فر صتی بیابم تا به آن دست یابم و خردمند ، آنگونه که به آینده چشم داشته باشم.

+ نوشته شده در ساعت 11:50 توسط SQS |


تو تکرار نخواهي شدانتظار بيهودست! انتظار سنگي ست براي توازن حيات.و سرنوشت ما چنين بوده است ببين که چگونه تقديرخودش را بخواب خواهد زد تا عادت کنيم به فاصله ها و بدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کردو ما در لابلاي خاطره ها خواهيم پوسيد افسوس که قانون سرنوشت تسليم ما نشد و ما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش حيات داشتيم و شوق ترنم صدايمان لبريز شاعرانه بود براي دوباره بودن اما توتکرار نخواهي شدزيرا تو براي ابديت آمده بودي از عبورهاي رنگي براي معنا شدن در خويش ناب و بي همتا ماندي و خواهي ماند و من هرگز ماءيوس نيستم از اين عشق .که اينجا در خاکي ديگر در هر فصلي که بي تو خواهم داشت تصويري از تو خواهم بود تا ابد

 

"افسانه من به پایان رسیده است و احساس می کنم که این آخرین منزل من است دیگر نه بانگ جرس کاروانی دیگر نه آوای رحیلی تنهایی آرامگاه جاوید من است و درد و سکوت همنشین تنهایی جاودانه من! "                                                                (دکتر علی شریعتی)

 

پ.ن:خزان،با لطافت و شور همیشگی در راه است...ومن این بار در کنار جاده.."شاید اینها آخرین نگاشتهای من باشد....تا نمیدانم کی! ....به لحظه نزدیکیم"

پ.ن2:این جا رو بخون......شاید

+ نوشته شده در ساعت 14:30 توسط SQS |


امشب باز به رسم گذشته به آسمان مي نگرم و با ستاره،همان ستاره كه به يادت برگزيده ام سخن مي گويم اگر چه خسته و شكسته ام  اما ...ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشكنم.قاصدكي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و باز يكباره بغضم مي شكندو دلم ...بيچاره دلم... دلم مي گيرد از اشكهايم كه مي ريزند.حرفهايم كه نگفته مي مانند و از غم كه از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن ديگر دارد يادم مي رود نام او.مي خندم خنده اي تلخ بر خود كه چه معصومانه به دل بهانه گيرم دروغ مي گويم و چه معصومانه تر باور مي كند و اين آتشي است بر جانم ديگر امشب جايي براي تبسم هاي دروغين نيست.قاصدك بغضش را فرو مي برد و مي رود ... گويي او نيز مي خواهد برود نزد خدا تا براي دلم دعا كند و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد...امشب بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودنت ولي افسوس كه ديگر نيستي ... و افسوس .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بچه که بودم
مدام دستم رااز دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم
و آرزويم بود که يکبار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم
  حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود از سر بچگي ، 
هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم ، 
هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و
براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!!!!

+ نوشته شده در ساعت 17:27 توسط SQS |


ديگر دلم براي خيالت هم تنگ شده است صحبت از دلتنگي خودم نيست صحبت از خيال هاي پريشان است كه هر لحظه سراغ تو را مي گيرد صحبت از رخوت سنگيني است كه سر تاپاي خيال خاكستري مرا با خود به بيكران وجود مي برد در پريشاني خيال هم گم شدن حرف تازه اي نيست خود داستان پريشاني آغوش هاي نيمه بازي است كه هر شب تا انتهاي سحر بي تابي مي كند و آخر هم با خيالهاي پريشان و آغوش هاي خالي به خواب مي رود دلم به اندازه پريشاني به اندازه وسعت نگاه و دل دريايـي قاصدک ها غريـب است

                              

                                      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شايد آخر دنيا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگيرند و شايد تا همين چند ثانيه ديگر آخر دنيا شود.و روياي فرشته شدن همه آدمها که هميشه ذهنم را قلقلک مي دهد تحقق يابد... آدمهايي که الان هم روي زمين خاکي کنار ما هستند و ما آنقدر از حقيقت آنها فاصله داريم و آنقدر زميني شده ايم که گاه يادمان مي رود لازم نيست همه فرشته ها بال داشته باشند.بيراهه راههايي که رفته ايم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد راه زندگي براي هيچکس رو به گذشته نبوده است زندگي رو به فرداست که ادامه دارد، نه ديروز..

+ نوشته شده در ساعت 15:43 توسط SQS |


Charles Bukowski
همه همسایه ها فکرمیکنند ما دیوانه ایم. ما هم فکر میکنیم آنها دیوانه اند. همه مان راست می گوییم


عشق است...!
…SQS...
کجايي اي صميمي ترين روياي کودکانه ام ؟!


LinkDump

پایگاه خبری دعوت از سید محمد خاتمی
چلچراغ
يادداشت‌هاي کم و بيش روزانه کامران نجف زاده
سید محمد خاتمی
آرشیو پیوندهای روزانه


’گفتند ستاره را نميتوان چيد

بهمن 1387

آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385


حرفها دارم ...

تنهایی
فمنیستی
شب یلدا
عکس تنهایی


دوستانی بهتر از آب روان

شب یک رویا
بدون شرح
مزاحم ترین کوچولوی دنیا
دل شیشه ای
نوشته هاي ويكا
نوشته های مینای بی غم
حرفهای من با خودم
دلم چون بید مجنون سر به راه است
کسی واسه خودش همدم نمیخواد؟
_________________
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست، کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی،


پيشترها سبز را نمي شناختم .
اشكها:
لبخندها :


این قفس را می آویزم کنج اتاقی که پر از سکوت زندگی ست
p align="center"> lt;br> Cry7.blogfa